17- مینویسم که ناراحتی این روزها یادم بمونه

21:02 نوشت: امشب واسم یه شب بسیار بسیار سخت و بد بود.دلم مث همیشه تو این شهر و این خونه شکست
بابای همسر خیلی بی ... ( دلم میخواد فحشش بدم اما بیخیال ). مامان همسری
چند روزه نیست و این آقا هم وقتی من برگشتم روز بعدش با همسری دعوا
کرد.اصلا دلم نمیخواد ببینمش.بعد توقع داشته ما بریم بهش سر بزنیم.با تمام
ناراحتی هایی که ازش داشتیم امشب شام دعوتش کردیم که بی فرهنگ بازیش گل کرد
و اون جاروی بیشعور اومده اینجا غذا درست کرده.حالا هیچ وقت نمیومدن و
وقتی مادر همسری نبود اینجا پیداش نمیشد،این دفعه نمیدونم آفتاب از کدوم
طرف بیرون اومده بود.امید که همیشه اینطور باشه و شرش از سر ما کم شه.
یادم باشه:
- باید بیشتر پس انداز کنیم برای رها شدن از اینجا.
- باید سعی کنم روحیه ی خودم رو حفظ کنم و خم به ابرو نیارم.
- باید بودن کنار این آدم های دون مایه رو تاب بیارم و به هدف هام برسم.
- باید بیشتر به خدا نزدیک بشم که بتونم تحمل و صبوری کنم...