3- اشک هام،گریه هام...

14:32 نوشت: از دیشب تا الان گریه های من ادامه دارن.به طرز وحشتناکی روحم وحشی شده البته نزدیک پرپر هم هست.دیشب همش به همسر بد و بیراه میگفتم و پرخاش میکردم.اومد منو گرفت و پام خورد به شیشه عسلی و درد گرفت اما اینقدر دردناک نبود که من زدم زیر گریه.حالا گریه نکن کی بکن.رفتم تو اتاق، نشستم پشت در که نتونه بیاد داخل.فقط گریه میکردم بعدم آروم آروم گریه کردم که صدام رو نمیشنید و ترسیده بود بلایی سر خودم آورده باشم.بالاخره اینقدر در رو هل داد و کمر منو داغون کرد تا رفتم کنار و اومد داخل.اما بعد رفتم رو مبل خوابیدم.باز اومد دنبالم و عصبیم کرده بود.از دسش رفتم رو زمین خوابیدم باز اومد سراغم هی بلند شو بلند شو.آخر رفتم رو تخت خوابیدم و دیگه نفهمیدم کی اومده بود کنارم.
صبح تا حالا هم بهش اهمیت ندادم.گوشیم رو خاموش کردم.اصلا دلم میخواد تا مدت ها گوشیم رو خاموش کنم و از عالم و آدم بی خبر باشممم. دلم میخواد با همه قطع رابطه کنم و تو خودم فرو برم.