55- باید با سیاست بود،دوری و دوستی
خورشید | دوشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۱۲ ب.ظ |

15:09 نوشت: هنوز خیلییی عصبانیم از دست خاندان شوهر.یعنی هی این سفر مزخرف به یادم میاد و بدتر عصبی میشم.خدایا! قلبم رو آروم کن و بهم کمک کن زندگیم و خودم رو آروم کنم.نمیدونم این حس و حال بد کی میخواد از روحم خارج بشه.فعلا دیگه تا اطلاع ثانوی پام رو خونه مادرشوهر و کلا فامیل شوهر نمیذارم.محبت تمام،از خودگذشتگی تمام.دیگه نمیخوام بیش از حد بهشون خوبی کنم چون واقعا ایمان دارم به این که: نیکی چو از حد بگذرد،نادان خیال بد کند.
میخوام برم خونمون،خسته شدم از این شهر و آدماش.کلاسم هم تمام شده و منتظرم تاریخ امتحان رو خبر بدن اما نمیدونم چرا هنوز خبری نیست.اه.
- ۹۶/۰۸/۰۱