28- غمگینم.خیلی زیاد

حال و روزم اصلا خوب نیست.امروز حالم بده،خیلی بد.از اینکه حال خوب و بدم دست این و اون باشه عذاب میکشم.چطور شد اینقدر خودم رو کشیدم پایین؟ چطور شد از اون آدم سابق جدا شدم و بجای اینکه بالا برم هی رفتم پایین و پایین تر :/ دلم میخواد برگردم خونه،کنار مامانم باشم.وقتی اینجا بود همه چی خوب بود.شروع کرده بودم به درس خوندن.اما حالا.خدایا! چه کنم از شر خودم؟ چه کنم با خودم؟ چرا من و خودم آبمون تو یه جوب نمره؟
بهتره بلند شم و زندگی رو از نو بسازم.با تمام مشکلاتی که دارم، با تمام ناکامی ها و ناراحتی ها.باید درست مث یه رهبر ارکستر بشم.باید مدتی به همه پشت کنم و بعد... یعنی میشه؟ بال های پروازم بسته ست.تو قفسی گرفتار شدم که همش چشمم به آسمونه و کاری نمیتونم بکنم.باید پرواز کنم.
از وقتی از تو دور شدم همه چیز از من دور شد.حتی خودم با خودم دشمن شدم.میشه بازم بغلم کنی؟